از جهنم خانه تا امید یک کار کوچک… راه شهلا همین است
گذشته شهلا مثل زخمی کهنه، با او بزرگ شد و تا ۳۸ سالگیاش رهایش نکرد.
شوهرش مرد دائمالخمر و پرشر و شوری بود که خیال میکرد میتواند یک شبه پولدار شود. بهجای کار سالم، رفت دنبال دزدی و قاچاق و جابهجایی مواد.
شهلا هیچوقت حاضر نشد از سفرهای بخورد که نانش بوی حرام میدهد. میگفت:
«من و بچههام پای این سفره نمیشینیم.»
و همین حرف، جنگ و دعوا را تبدیل به سایهی هر روز زندگیشان کرد.
روزی رسید که مرد، زن دیگری را به خانه آورد و گفت:
«از امروز این زن، همسر منه. یا کلفتیشو بکن، یا برو بیرون!»
شهلا کجا میتوانست برود؟ پدر و مادرش سالها بود در خاک خفته بودند، خانهای نداشت، پناهی نداشت. پس ماند؛ ماند و جهنمیتر شد روزهایش. خرجیاش را قطع کردند. برای تکهای نان، مجبور بود خانهی مردم را تمیز کند و با پول اندک، برای دو فرزندش خوراک بخرد.
سالها به همین منوال گذشت، تا بالاخره شوهرش به زندان افتاد. زن دوم هم وسایل خانه را جمع کرد و رفت. شهلا ماند و دو کودک گرسنه و خانهای اجارهای که صاحبخانه تهدید میکرد اگر اجاره را ندهد، بیرونشان میکند.
اما شهلا اهل تسلیم نبود. تصمیم گرفت در کنار نظافت خانهها، کاری بیاموزد تا بتواند زندگیاش را از نو بسازد. یکی از زنانی که برایش کار میکرد، به او آموزش کاشت ناخن داد و گفت اگر ابزار لازم داشته باشد، مشتری برایش میفرستد.
مشکل شهلا فقط یک چیز است: نداشتن ابزار کار.
اگر ۲۰ میلیون تومان داشته باشد، میتواند کارش را شروع کند و برای نخستینبار، زندگی خودش و بچههایش را روی پاهای خودش بنا کند.
شهلا از سفره حرام نان نخورد…
و امروز میخواهد با دستان خودش، سفرهای حلال برای فرزندانش بچیند.