او برده بود، مادر شد، تنها ماند… حالا دلش فقط آسایش میخواهد
فریفتن دختر پیرمردی فقیر و معتاد در روستایی دور افتاده برای مردی مثل محمود چندان دشوار نبود. محمود که آن روزها برای قاچاق و کارهای خلاف به جنوب آمده بود، فاطمه را با وعده مقداری پول و کمی تریاک از پدرش عملا خرید.
فاطمه آن روزها 16 ساله بود که به اجبار و زیر فشار کتکهای پدر و وعدههای محمود به اصفهان آمد.
راز ازدواج عجولانه محمود خیلی زود از پرده بیرون افتاد. او در کار خرید و فروش مواد بود و میخواست از فاطمه و بچههایشان بعد از تولد، برای جابه جا کردن مواد استفاده کند. فاطمه کم کم متوجه شد که او مرد خطرناکی ست! او اسلحه داشت! آدم و آدمکش داشت و بسیار بیرحم بود.
محمود خیلی زود سر فاطمه را شلوغ کرد و او تا به خودش آمد، مادر سه بچه قد و نیم بود. بچهها که به سن کودکی رسیدند، محمود شروع کرد به اینکه در لباسها و بدنشان مواد تعبیه کند و از فاطمه هم به عنوان پوشش استفاده کرد. آنها عملا برده محمود بودند و از او میترسیدند.
فاطمه از دیدن وضعیت زندگی و به ویژه شرایط بچههایش در عذاب بود. سعی میکرد از محمود دورشان کند اما جز کتک خوردن و زندانی شدن در زیرزمین چیزی نصیبش نمیشد. کارد وقتی به استخوان فاطمه رسید که سرنوشت شوم خودش برای دخترش تکرار شد او هم به اجبار تن به ازدواجی تلخ داد.
غروب که میشد، غم دنیا را توی دل فاطمه میریختند. صدای دریا توی سرش میپیچید و دلش هوای بندر میکرد. زندگی عجیبش مثل فیلم گریهداری از نظرش میگذشت و با خود میگفت: چه امیدهای دور و درازی داشتم در این شهر! اما عشق در غربت پا نمیگیرد.
ایام سعادتِ آلوده به آه و نفرین محمود چندان طول نکشید. او دستگیر شد، به زندان افتاد و بعد از آزادی هرگز به خانه برنگشت.
در فاصله این سالها، دختر فاطمه طلاق گرفت و همراه با دو بچهاش به خانواده پر جمعیت فاطمه پیوست تا او مجبور باشد نان 7 سر عائله را بدهد. کار زیاد توی مزارع و کارخانه و خانههای مردم و خوردن غذای بد و کم، فاطمه را به روماتیسم مفصلی و پارگی دیسک کمر و گردن دچار کرد.
در او دیگر رمق زیادی برای ادامه دادن و کار کردن نمانده. در میان این وضعیت آشفته، نداشتن یخچال و ماشین لباسشویی مزید بر علت شده تا قلب بیمار فاطمه را پر کند از غصه. این مادر فداکار، این زن که در تمام زندگیاش حتی یک روز خوش ندیده برای خرید یخچال و ماشین لباسشویی به ۳۷ میلیون تومان کمک نیاز دارد.
حمایت شما عزیزانی که قصه پرغصه او را خواندید، تنها امید فاطمه است.





اخبار مهرآفرین
از دریچه علم
مهر تیوی
انتشارات مهرآفرین
امداد و آبادانی
مهر و آسایش
پنجشنبههای مهرورزی
نمی گذاریم خاموش شوند
فرشته باش
حامی شو
کمکم کن
یک آجر
کمک نقدی
کمک غیر نقدی
حضور داوطلبانه
شماره حساب ها
شعب مهرآفرین
مراکز مهرآفرین
اطلاعات تماس
فرصت های شغلی
