در اهواز، نداشتن یخچال یعنی تحمل رنجی هر روزه.
شما نرگس را نمیشناسید. او از کودکی یاد گرفته که آبرو را از نان هم بیشتر حفظ کند. هیچوقت از کسی چیزی نخواسته، حتی وقتی زندگی با تمام سنگینیاش بر دوشش افتاده است.
سرخی صورتش از سرخاب نیست؛ از آفتاب سوزان اهواز است. چروکهای زودرس صورتش از گذر سالها نیست؛ از سالهایی است که برای لقمهای نان، زیر آفتاب زمینهای کشاورزی کار کرده. دستهای لرزانش هم از پیری نیست؛ از هزاران صندوق گوجه، جعبه توتفرنگی و گونی سبزی است که بارها روی دوشش جابهجا کرده است.
چند ماه پیش، یک جعبه گوجه از دستش افتاد. فکر کرد خسته است. چند روز بعد، پارچ آب از دستش سر خورد و شکست. کمکم درد و بیحسی انگشتانش بیشتر شد؛ آنقدر که حتی بستن دکمه لباس هم برایش سخت شد.
پزشک گفت: «سندرم تونل کارپال.»
گفت باید استراحت کند.
اما مگر نرگس میتواند؟
او مادر است و شوهرش در زندان است و مسئولیت زندگی فرزندش، تنها بر دوش اوست. اگر یک روز سرِ زمین نرود، همان یک روز هم درآمدی ندارد.
نرگس با همان دستهای دردناک، هنوز کار میکند. نه برای آنکه چیزی به زندگیاش اضافه کند؛ فقط برای اینکه از زندگی عقب نماند.
یخچال خانهشان مدتهاست از کار افتاده است. در گرمای طاقتفرسای اهواز، نگهداری غذا و حتی داشتن یک لیوان آب خنک، به آرزویی ساده تبدیل شده؛ آرزویی که با دستمزد اندک یک زن کارگر، دستیافتنی نیست.
نرگس برای خرید یک یخچال به ۴۰ میلیون تومان نیاز دارد؛ مبلغی که هرچه بیشتر کار میکند، دورتر به نظر میرسد.
شاید این بار، دستهای مهربان شما ، مرهم زخمهایش باشند.