برای مادری که هنوز ایستاده، حتی وقتی هیچ چیزی نمانده
ماه پاورچین پاورچین خود را پس میکشید تا تیرگی شب جایش را به روز دیگری که در راه بود بدهد. صدای اذان مشهدی ایاز که از پنجره توی اتاق ریخت، زینب به آخر کار رسیده بود، گره بر گره میبافت و رج میزد. چند شبانه روز بی وقفه کار کرده بود تا جفت دوم قالی را تمام کند و بزند به هزار زخم زندگیاش. ریشه قالی را که قیچی کرد، آن تابلوی زیبای هزار نقش، رقص کنان به زمین افتاد و لبخند سوختهای بر چهره خسته زینب نشست.
روز به نیمه رسیده بود که در با شتاب و صدای زیاد باز شد، زینب که تنها بود و انتظار آمدن کسی را نداشت، سرک کشید تا ببنید کیست؛ و با دیدن مرد ژولیده و بدبویی که در چهارچوب در ایستاده بود، تنش لرزید و خشکش زد. انتظار آمدن پرویز را نداشت. آمدن او یعنی نکبت، یعنی بدبختی یعنی دعوا و بردن و فروختن وسیله دیگری از خانهای که البته چیز زیادی در آن نمانده بود.
زینب به سمت در خیز برداشت تا قفلش کند و مانع آمدن پرویز شود. مرد با لگد محکمی به در، زینب را پرت کرد و در حالی که فحشهای رکیک می داد، تو آمد و چشم چرخاندن تا ببینید چیز دندانگیری برای بردن پیدا میکند یا نه.
پرویز که به سمت اتاق رفت، زینب به خودش آمد و به خاطر آورد که قالیها گوشه اتاقاند. به سمتشان رفت و سعی کرد با التماس و گریه، پرویز که چشمهایش از دیدن قالیها برق میزد را منصرف کند.
پرویز به سمت قالیها رفت، زینب لوله قالی را بغل کرد و سفت چسپید! مرد سر قالی را گرفته بود و در حالی که زبانش لحظهای از فحش دادن باز نمیایستاد، به سمت خودش میکشید. وقتی مقاومت زینب را دید، با پاشنه کفش محکم روی دست و انگشتهایش زد و با لگد به پهلویش کوبید تا قالیها را رها کند. بعد از مدت کوتاهی، مقاومت زینب زیر مشت و لگد درهم شکست و پرویز قالیها را دزدید و زینب ماند با بدنی زخمی و کوفته و خستگی هشت ماههای که به تنش مانده بود. زینب می خواست با پول فروش قالیها یخچال و گاز بخرد و اجارههای عقب اقتاده را پرداخت کند. وقتی نتوانست و خانه را از دست داد، مجبور شد با دو فرزندش به روستایی بسیار دورافتاده و تقریبا خالی از سکنه در اطراف شهرشان یزد برود و در خانهای نیمه تخریب با سقف چوبی و گاهگلی ساکن شود.
زندگی در آن خانه و آن روستا که تنها ساکنان باقی ماندهاش، چند پیرزن و پیرمرد اند، رعبآور است. نداشتن وسائل خانه به ویژه یخچال گذران زندگی را دشوارتر هم کرده. هر چند شوهر زینب از پول فروش قالیها خیر ندید و چند روز بعد با فردی که معلوم نشد که بود، تصادف کرد و مرد اما آن قالیها همه امید زینب و بچههایش بودند. برای کمک به او و مادران دیگری که آنها نیز قادر به خرید لوازم ضروری مورد نیاز برای خانهشان نیستند و از آنجا که تعداد این مادران کم نیست! مهرآفرین، بنا دارد در قالب این کمپین وسائل مورد نیاز آنها را تامین کند. سپاسگزار همراهی و مشارکت شما هستیم.





اخبار مهرآفرین
از دریچه علم
مهر تیوی
انتشارات مهرآفرین
امداد و آبادانی
مهر و آسایش
پنجشنبههای مهرورزی
نمی گذاریم خاموش شوند
فرشته باش
حامی شو
کمکم کن
یک آجر
کمک نقدی
کمک غیر نقدی
حضور داوطلبانه
شماره حساب ها
شعب مهرآفرین
مراکز مهرآفرین
اطلاعات تماس
فرصت های شغلی
