مهدیه فقط ۲۰ سال دارد , او مادر است … نگذاریم زندگی فلجش کند
مهدیه توی آشپزخانه بود که صدای گریه آرین بلند شد، سراسیمه به سمت عصایش رفت تا خودش را به کودک برساند. دستش را به سمت واکر دراز کرد و گفت خدایا کمکم کن! این را با یک غمی گفت. غمِ زن بیست سالهای که زندگی بنا دارد به هر نحو ممکن زمینگیرش کند! فلجش کند! اما او سخت است! محکم است! و میخواهد با بیماری بجنگد! بجنگد و دوام بیاورد چون مادر است!
از 18 سالگی که دلش میخواست برود دانشگاه و پرستار بشود، نرفت! ماند توی خانه تا 20 سالگی و تر و خشک کردن پدر بیمارش که سرطان بدخیم حنجره داشت. آخر هم سرطان وقتی مطمئن شد که حتی یک ریال در جیب مرد نمانده، اول صدایش را گرفت و بعد هم نفسهایش را و تمام!
او رفت کنار همسرش و مهدیه را در دنیای تاریکی از بیکسی و اندوه تنها گذاشت. وقتی هم زیبا باشی و هم یتیم، هم در روستایی دور زندگی کنی و هم سواد درست و حسابی نداشته باشی، شوهرت میدهند به اولین مردی که حاضر باشد نانت را بدهد.
مهدیه را دادند به بهنام. پسری 22 ساله ای که فامیل دورشان بود. جوانی نگذاشته بود که آثار اعتیاد بر چهره بهنام بنشیند؛ او اما معتاد بود. اعتیادی که البته آخرین عیبش به حساب میآمد. بهنام، مردی بسیار بیمسئولیت و معتاد بود که از بیکسی مهدیه استفاده میکرد و رنجش میداد؛ با کار نکردن، با جمع کردن دوستانش توی آن خانه کوچک و کشیدن شیشه، با کتک زدن مهدیه و در آخر هم مجبور کردن او به بارداری.
چند ماهی از تولد پسرشان گذشته بود که علائم بیماری در پاهای مهدیه بروز کرد. ماههای اول گزگز کردن بود و بی حس شدن، بیماری اما شدت گرفت و مراجعه نکردن مهدیه به دکتر هم مزید بر علت شد تا کم کم جان و توان از پاهای او برود و حرکتش را دچار مشکل کند.
وقتی دکتر به مهدیه گفت به سرطان «مولتیپل میلوما» مبتلا شده، او با حیرت به دهان دکتر که آن واژههای عجیب را میگفت زل زده بود و پلک نمیزد. حرفهای دکتر که تمام شد، مهدیه بدون پرسیدن حتی یک سوال از مطب بیرون رفت. او سوالی نداشت چون درمانی در کار نبود. چون شوهرش حتی نان سر سفره نمیآورد چه برسد به پول درمان و جراحی تودههایی که به ستون فقرات و نخاع فشار میآوردند.
مهدیه که عصا و واکر بدست شد، بهنام به بهانه پیدا کردن کار به جنوب رفت و برنگشت. بهنام رفت و مهدیه باز تنها شد. اینبار با سرطانی که ذره ذره استخوانهایش را میخورد و اگر درمان نشود فلجش میکند.
او برای شروع درمان و برای آنکه فرزندش از مادر هم تنها نشود، به ۴۰ میلیون تومان نیاز مبرم دارد. مهدیه چشم انتظار یاری عزیزانی است که قصه زندگیاش را خواندهاند.





اخبار مهرآفرین
از دریچه علم
مهر تیوی
انتشارات مهرآفرین
امداد و آبادانی
مهر و آسایش
پنجشنبههای مهرورزی
نمی گذاریم خاموش شوند
فرشته باش
حامی شو
کمکم کن
یک آجر
کمک نقدی
کمک غیر نقدی
حضور داوطلبانه
شماره حساب ها
شعب مهرآفرین
مراکز مهرآفرین
اطلاعات تماس
فرصت های شغلی
