از بهزیستی که آمد، شد مرد خانه؛ پسری که فقط ۱۶ سال دارد
نیسان آبی به انتهای جاده رسید و پیچید توی شهر. سیاووش بر خلاف همیشه که عاشق دیدن شهر و مغازههایش بود، بلند نشد و اطراف را نگاه نکرد. سرش را میان چادر مادرش پنهان کرد تا معصومه اشکهایش را نبیند. تمام طول مسیر روستا تا زنجان را ساکت بودند و هیچ کدام حرفی نمیزدند؛ معصومه از سر شرم ساکت بود و سیاوش از شدت ترس و ناراحتی. نیسان آبی جلوی بهزیستی ترمز کرد و معصومه پیاده شد. مقابل در بهزیستی ایستادند. دست سیاووش که در انگشتهای مادرش گره خورده بود، عرق کرده بود اما دلش نمیخواست مادرش را رها کند.
معصومه روی زمین نشست، صورت کوچک و خیس پسرش را توی دستهایش گرفت و یکبار دیگر توضیح داد که مجبور به این کار است و سیاوش باید شجاع باشد. بعد هم توضیح داد که توی بهزیستی میتواند مدرسه برود و غذای کافی بخورد.
سیاوش اشک و آب دماغش را با پشت دست پاک کرد و پرسید:« کی میمیایی دنبالم مادر؟»
معصومه بغضش را قورت داد و گفت:« نمیدانم پسرم. شاید هی.....»
سیاوش نگذاشت جملهاش تمام شود، خودش را به آغوش معصومه انداخت و گفت:« نه مادر! نگو هیچ وقت! نگو هرگز! بگو ده سال یا حتی صد سال دیگر اما نگو هیچ وقت! هیچ وقت وحشتناک است مادر!»
معصومه پسر 11سالهاش را که توان نگهداری از او را نداشت تحویل بهزیستی داد و برگشت روستا. روستایی بسیار دورافتاده در حوالی زنجان؛ روستایی کم جمعیت که جوانهایش اغلب رفتهاند، میانسالهایش در حسرت گذشته روستایشان پیر میشوند و پیرهایش بیمار اند و میمیرند. مثل پدر 80 ساله معصومه که پیر و بیمار بود. مثل خود معصومه که بعد از آن طلاق، مرگ مادرش و شرایطی که اجازه نمیداد پسرش را نگه دارد، داشت پیر میشد.
شوهر معصومه اعتیاد شدید داشت و برای آدمی مثل او جایی در روستا نبود. برای همین هم روستا را ترک کرد و کسی نمیداند کجا رفت. معصومه که گاهی هیزمکشی میکرد و گاهی هم ذغال درست میکرد، نتوانست پسرش را به مدرسه بفرستد یا حتی برایش کتاب بخرد. سیاوش رفت بهزیستی و 5 سال بعد در حالی برگشت که زندگیشان تغییر چندانی نکرده بود جز آنکه پدر بزرگش مرده بود، مادرش دیسک و آرتروز گرفته بود و سقف گلی- چوبی خانهاش چکه میکرد و نیازمند تعمیر بود.
سیاوش مسئولیت بزرگی را روی شانههایش که هنوز نحیف و کم جان هستند احساس میکند. مسئولیت زندگی مادرش را. او میخواهد در کنار ادامه تحصیل کار هم بکند. اما ابزار و وسیلهاش را در اختیار ندارد اگر برایش مقدور بود که تیلر دست دومی تهیه کند، میتوانست میوه و سبزی به شهر ببرد و بفروشد. او برای این کار، برای آنکه مرد زندگیشان باشد به 80 میلیون تومان کمک و حمایت شما همراهان مهرآفرین امیدوار و چشم انتظار است.





اخبار مهرآفرین
از دریچه علم
مهر تیوی
انتشارات مهرآفرین
امداد و آبادانی
مهر و آسایش
پنجشنبههای مهرورزی
نمی گذاریم خاموش شوند
فرشته باش
حامی شو
کمکم کن
یک آجر
کمک نقدی
کمک غیر نقدی
حضور داوطلبانه
شماره حساب ها
شعب مهرآفرین
مراکز مهرآفرین
اطلاعات تماس
فرصت های شغلی
