خاکسترنشین
لقمه غذا چون تکه کلوخی خشک با بغض به هم میآمیخت، گویی خراش میداد و به سختی پایین میرفت. لب هایش را گاز میگرفت تا مانع ریختن اشک هایش شود. هرچند توی گاوداری تقریبا همه کارگرها قصه سمیه را میدانستند اما باز هم دلش نمیخواست کسی گریهاش را ببیند؛ هر چند چهره درهم شکستهاش گویای همه چیز بود.
میز کناری سمیه دو نفر از هم میپرسیدند که در زندگی بعدیشان دوست دارند چه چیزی یا چه کسی باشند و به جوابهای هم میخندیدند. سمیه توی دلش جواب داد: هر چیزی و هر کسی به جز سمیه!
که بود سمیه؟ چه بود سمیه؟
دختر 18 ساله روستایی دیروز که بعد از مرگ پدرش، با هزار امید ازدواج کرد و به شهر آمد. عشق اما در غربت پا نگرفت. شوهر سمیه آنطور که خودش گفته بود، آبدارچی بانک نبود، غروبها هم با تاکسی کار نمیکرد، برادری هم نداشت تا طبقه پایین خانهشان را به او و زنش بدهد. شوهر سمیه معتاد بود و در پوشش دستفروش مواد میفروخت.
سمیه البته تا بعد از تولد فرزندشان و تا زمان دستگیری و حبس پنج ساله شوهرش، متوجه این موضوع نشد. همه این مصائب! از دست تنها بزرگ کردن پسرش با نان بخور و نمیر کارگری تا کتک خوردن و تحقیر شدن توسط طلبکارها قابل تحمل بود اگر آن اتفاق نمیافتاد و سمیه خاکسترنشین نمیشد.
شوهر سمیه شدیدا به شیشه معتاد است و توهمهای بدی دارد. پیش از اعیتاد هم بیمار اعصاب و روان بود و مصرف شیشه مزید بر علت شد. یک روز که سمیه سر کار بود، شوهرش بعد از چند ماه غیبت به خانه آمد و همسایه ها دیده بودند که بعد از حدود یک ساعت از در خانه بیرون رفته بود.
سمیه که برگشت، از وسایل تلی خاکستر باقی مانده بود و از خانه، دیوارههایی به رنگ ذغال! شوهر سمیه خانه را آتش زده و گریخته بود.
صاحب خانه پول رهن را عوض خسارتش برداشت و حالا سمیه و فرزندش هر روز خانه کسی است و احساس سربار بودن رنج شان می دهد ، مانده با بیخانمانی آن هم در این ماه مهر و شروع سال تحصیلی.
سمیه و مادران دیگری که مثل او قادر به تامین ودیعه مسکن نیستند، از ما کمک میخواهند چون میدانند که مردم مهربان، مادران تنها و درمانده را به خود وانمیگذراند.