جیلان، مادری برای همه بچهها
از قدیم گفتهاند نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل آزار. جیلان دل آزار شده بود برای شوهرش و بیشتر از او برای هوویش زیور. زیور میدانست که حسن زن و بچه دارد اما لابد، روی دست بالاتر خود و سلطهای که داشت حساب باز کرده بود و میدانست جیلان را به راحتی میتواند از میدان به در کند.
زیور نه از جیلان زیباتر بود نه حتی جوانتر؛ او ویژگی داشت که برای حسن جذاب بود. هم جذاب بود و هم به کارش میآمد. زیور درست مثل حسن اهل خلاف بود و مواد. آنها با هم مواد جابه جا میکردند و سر مردم کلاه میگذاشتند و خلاصه تفاهم داشتند.
چند ماهی از ازدواجشان نگذشته بود که زیور پایش را توی یک کفش کرد که زن اول باید از آن خانه برود. هر چه جیلان التماس کرد که من دست خالی با دوتا بچه کجا بروم و هر چقدر حسن گفت که بگذار بماند و کلفتیات را بکند، به گوش زیور نرفت. بنای ناسازگاری را گذاشت. به بچههای جیلان غذا نمیداد و با هر بهانه با جیلان گلاویز میشد و حتی او را میزد.
آن روزها وقت زایمان زیور هم بود. جیلان به حسن گفت:« اجازه دهید که من بمانم عوضش بچهتان را بزرگ میکنم.» این پیشنهاد هم رد شد و جیلان مجبور شد شبانه دست بچههایش را بگیرد و برود.
تا مدتی جای مشخصی برای زندگی نداشتند و خانه فامیل میماندند تا اینکه جیلان نگهبانی یک ساختمان در حال ساخت را قبول کرد کاری- به هیچ عنوان برای یک زن آن هم در جای کوچکی مثل «آق قلا» معمول نبود و با دو بچهاش در اتاقکی کمتر از بیست متر ساکن شد.
نزدیک به یک سال به همین منوال گذشت تا اینکه حسن به جرم بدهی سنگین و چند خلاف ریز و درشت دیگر از جمله گردن گرفتن موادی که از زیور گرفته بودند، به زندان افتاد و حبسی طولانی گرفت. قبل از این اتفاق اما حادثه دیگری رخ داد و خبرش در سراسر آق قلا پیچید.
همسایهها برای جیلان خبر آوردند که آه او دامن زیور را گرفته و زیور توی همان خانه به شکل وحشتناکی سوخته و چند ساعت بعد هم مرده.
پلیس اول به حسن مشکوک شد اما نتوانست علیه او مدرکی پیدا کند. ماجرا از این قرار بود که زیور دو کودکش را از خانه بیرون میکند، در اتاق را میبندد و شروع میکند به مصرف. از آنجا که چند نوع مواد را با هم مصرف کرده بوده، از حال میرود و لباسش گیر میکند به شعله پیک نیک. تا همسایهها برسند، شعله آتش به استخوان رسید و زیور مرد.
بچههای کوچک زیور حالا مادرشان را هم از دست داده و بیکس و تنها مانده بودند. جیلان دل شکسته و رنجور اما همچنان فداکار و مهربان به آن خانه برگشت تا از دو کودک زیور نگهداری کند؛ اما این کار یعنی بزرگ کردن چهار بچه محصل، تامین خورد و خوراک و لباسشان به این سادگیها هم نیست.
جیلان درآمدی ندارد و حتی خرید نان برایش دشوار است. از طرف دیگر، تمام سالهای گذشته حسن ریالی بابت پول آب و برق خانه نداده و همه قطع شدهاند. ضرورتیترین نیاز این خانواده تامین مواد غذایی است.
جیلان البته در این دشواری تنها نیست.صدها مادر و کودک در همه جای این سرزمین هر ماه چشم انتظار رسیدن بستههای ارزاق مهرآفرین هستند. بی اغراق! اگر نباشد این بستههای ماهیانه، بسیاری از آنها چیزی برای خوردن ندارند و گرسنه میمانند.
شما همراهان خوب مهرآفرین در پویش تامین ارزاق همراه ما هستید تا امید این خانوادهها ناامید نشود.
مرورگر شما از ویدیو پشتیبانی نمیکند.