حکایت زندگی "لیلا" زیر آسمان این شهر که به دردهایش عادت کرده، به این كه فکر کند:امشب را کجا بخوابم؟

حکایت زندگی "لیلا" زیر آسمان این شهر که به دردهایش عادت کرده، به این كه فکر کند:امشب را کجا بخوابم؟ | 0 دیدگاه | دوشنبه ۱۹,تیر,۱۳۹۶ | 671 نفر
حکایت زندگی
به دردهایش عادت کرده، به این درد که پس از تاریک شدن هوا، چشم روی گرسنه بودنش ببندد و به این فکر کند:«امشب را کجا بخوابم؟» حالا سالهاست که لیلا به این سوال دردناک که هیچ جوابی برایش پیدا نمی کند، عادت کرده،.
25 سال دارد، چروک های صورتش به سنش نمی خورد، انگار که سن واقعیش را باید از چروک های عمیقی که گوشه چشمانش جا خوش کرده خبر بگیری، حالا انگار که هزار ساله است. پدر و مادرش سال ها پیش، وقتی لیلا 9 سال بیشتر نداشت، فوت می کنند. تا وقتی که پدر و مادرش زنده بودند همه چیز خوب بود. ان روزها لیلا هم خانه داشت و هر وقت خسته از درس و مدرسه، به خانه بر می گشت، بوی غذا را حس می کرد... اما زندگی مانند سکه دو رو دارد...
مادر است دیگر...
روبه رویش نشسته ام. همین که نگاهش می کنم می گوید: عکس نگیری ها... به او اطمینان می دهم هیچ عکسی از او گرفته نمی شود. خیالش که راحت می شود لبخند می زند. چشم هایش اما هنوز غمگین است. پس از چند دقیقه سر حرف را باز می کند و می گوید:« وقتی پدر و مادرم فوت کردند تنها شدم. باید ازدواج می کردم. راه دیگری نداشتم. سال 80 با مردی به نام مجید آشنا شدم و پس از مدتی دوستی با یکدیگر ازدواج کردیم. نمی شناختمش. اما خب چاره ای نداشتم. برای دختری که تنهاست و هیچ منبع درآمدی ندارد، هر کس و ناکسی حکم پشتیبان را پیدا می کند.چند سال اول همه چیز خوب بود. زندگی آرامی داشتیم. ثمره روزهای آرام زندگی مشترکم با این مرد دو فرزند پسر بود.» به اینجا که می رسد انگار که یاد بچه هایش افتاده باشد بغض می کند. مادر است دیگر...

به خاطر بچه هایم هم ترک نکردم...
صبر می کنم تا آرام شود. زیر لب چیزی زمزمه می کند. انگار که لالایی می خواند زیر لب... پس از چند دقیقه به خودش می آید و می گوید:« همسر اولم اذیتم می کرد. همین که زندگی روی خوشش را نشانم داد همه چیز رنگ باخت. بداخلاق شده بود. بهانه می گرفت. حتی گاه کتکم می زد و هر قدر بچه ها گریه می کردند دست از کارش برنمی داشت. آن روزها بود که فهمیدم با یک معتاد ازدواج کرده ام. نه پدر داشتم نه مادر. خانه ای نبود که بی خیال آزارهای همسرم به انجا برگردم. چاره ای جز ماندن نداشتم. باید می سوختم و می ساختم.. ماندم و واقعا سوختم. معتاد شدم... همیشه فکر می کردم راحت ترک می کنم اما نمی شد. نمی توانستم. دلم برای بچه هایم می سوخت. اما خب خمار که می شدم همه چیز یادم می رفت...»
چند نفری از کنارمان می گذرند و چون لباس های لیلا کهنه است با تعجب نگاهمان می کنند. لیلا می ترسد. به او با اطمینان می گویم: «هیچکس کاری با تو ندارد. راحت باش.» می گوید تشنه ام. بطری آب را به دستش می دهم. یک نفس بطری را سر می کشد و می گوید:«پس از 11 سال وقتی همسرم پولی برای خرید مواد نداشت طلاقم داد و از خانه بیرونم کرد. بچه هایم را به کرمانشاه برد. همان روزها بود که آواره کوچه و خیابان شدم. گرسنگی، بی پناهی و خمار بودن باعث شد با سعید آشنا شوم. دوستی یک روز ما به ازدواج منجر شد. با ازدواج با سعید زندگی ام تلخ تر از تلخ شد. حالا سقف مشترک من و سعید آسمان بود. در بوستان ها می خوابیدیم و همانجا مواد روزانه مان را مصرف می کردیم. سه سال بعد از ازدواج با این مرد از او صاحب فرزند شدم. کاش این اتفاق نمی افتاد...» به اینجا که می رسد با صدای بلند گریه می کند... آرام که می شود به او می گویم: «دوست داری سرپناه داشته باشی؟» به جای جواب اشک هایش را پاک می کند و سرش را به نشانه تایید تکان می دهد. به او می گویم: دیگر تنها نیستی. خدا را داری... از امشب به بعد در یکی از مراکز موسسه خیریه مهرآفرین می خوابی....
شادی جعفری مددکار موسسه خیریه مهر آفرین در خصوص شرایط لیلا می گوید: حدود 13 سال است که وی معتاد به هروئین و شیشه است.
وی می افزاید: لیلا از همسر دوم خود نیز یک بچه به نام وحید دارد که متاسفانه از همسر دوم نیز در سال 95 جدا شده است.
سرگذشت لیلا به همین جا ختم نمی شود، وی همینک در سن 25 سالگی کارتن خواب شده است.
جعفری ادامه می دهد: پارک ها و کوچه های جنوب شهر شده محل زندگی و پاتوق لیلا و این در حالی است که وی هیچ علاقه ای برای درمان و ترک ندارد.
مددکار موسسه می گوید: تلاش می شود که با انجام کلاس های آموزشی، انگیزه ای در درون لیلا ایجاد شود تا وی شرایط درمان را پیدا کند.
وی در پایان گفت: با برنامه ریزی صورت گرفته از سوی موسسه قرار است رایزنی های لازم برای یافتن کودکان لیلا انجام شود.
منبع:

دیدگاه ها

بیشتر بخوانید

نظر شما چیست؟