همه رفتند؛ صدیقه ماند و کودکی که هنوز به دنیا نیامده…
بزرگترین خیانتی که میتوانی در حق کسی کنی، این است که او را در امیدی نشدنی و محال حبس کنی و بگذاری چشمانتظار بماند. صدیقه را شوهرش در چنین امیدی گذاشت و رفت…
پدر صدیقه وقتی او هنوز کودک بود از دنیا رفت. مادرش که چهار فرزند دیگر هم داشت، از سر ناچاری صدیقه را به داییاش سپرد تا بزرگش کند.
دایی صدیقه خیلی مرفهتر از آنها نبود؛ تنها فرقش این بود که فرزندان کمتری داشت. خانه او در یکی از روستاهای بسیار دورافتاده اطراف مشهد بود؛ روستایی آنقدر دور از شهر و حتی روستاهای دیگر که دخترها شانس چندانی برای درس خواندن نداشتند. صدیقه هم نتوانست حتی دوره ابتدایی را تمام کند و سالها پایش از روستا بیرون نرفت.
برای دختری در آن شرایط، ازدواج انگار تنها راه ورود به زندگی دیگری بود.
هادی که به خواستگاری صدیقه آمد، هم اعتیاد داشت و هم به معنای واقعی کلمه چیزی از خودش نداشت. گاهی خلافهای کوچکی میکرد و گاهی برای پیدا کردن کار به شهرهای اطراف میرفت.
حدود یک سال از ازدواجشان گذشته بود که روزی هادی پیشنهادی به صدیقه داد؛ پیشنهادی تلخ که قرار بود از آن پول خوبی به دست بیاورد. صدیقه باید باردار میشد و بعد از به دنیا آمدن نوزاد، او را به زن و مردی میدادند که هادی در مشهد با آنها آشنا شده بود.
صدیقه موافق نبود؛ اما مگر مخالفت او اهمیتی داشت؟
او باردار شد تا کودکی را به دنیا بیاورد که از همان ابتدا قرار نبود در آغوش خودش بماند. در همان روزها اعتیاد هادی هم شدیدتر شده بود و بیش از همیشه به پول نیاز داشت.
صدیقه چهارماهه باردار بود که خبر بدی رسید؛ زن و مردی که قرار بود نوزاد را بگیرند، در یک تصادف جان باخته بودند.
همهچیز برای هادی به هم ریخت. او حتی پول کافی برای بردن همسر باردارش نزد پزشک و تأمین هزینههای زایمان را نداشت.
از طرفی حال صدیقه روزبهروز بدتر میشد. روی بدنش لکههای بنفش ظاهر شده بود، لثه و بینیاش خونریزی میکرد و چون عملاً غذای کافی برای خوردن نداشت، مدام ضعف میکرد و از حال میرفت.
هادی که شرایط را دید، یک روز به بهانه پیدا کردن کار از خانه بیرون رفت.
رفت و دیگر برنگشت…
صدیقه ماند و کودکی در شکمش؛ کودکی که قرار بود فروخته شود، اما حالا تنها چیزی است که برای صدیقه باقی مانده است.
او اکنون در ماه ششم بارداری است و وضعیت جسمیاش روزبهروز نگرانکنندهتر میشود. پزشکان ابتلای او به «پرهاکلامپسی» را تشخیص دادهاند؛ عارضهای جدی در دوران بارداری که میتواند سلامت و حتی جان مادر و جنین را به خطر بیندازد. افت شدید پلاکت خون و فشار خون بالا نیز شرایط او را پیچیدهتر کرده است.
صدیقه امروز بیش از هر زمان دیگری به درمان، مراقبت و حمایت نیاز دارد. هزینه دارو و روند درمان او بیش از ۴۰ میلیون تومان برآورد شده است.
صدیقه خیلیها را در زندگیاش نداشته؛
پدری که زود از دست داد،
مادری که توان نگهداریاش را نداشت،
همسری که در سختترین روزهای زندگی رهایش کرد…
اما هنوز میتواند ما را داشته باشد.





اخبار مهرآفرین
از دریچه علم
مهر تیوی
انتشارات مهرآفرین
امداد و آبادانی
مهر و آسایش
پنجشنبههای مهرورزی
نمی گذاریم خاموش شوند
فرشته باش
حامی شو
کمکم کن
یک آجر
کمک نقدی
کمک غیر نقدی
حضور داوطلبانه
شماره حساب ها
شعب مهرآفرین
مراکز مهرآفرین
اطلاعات تماس
فرصت های شغلی
