خداوند را به باران قسم داده و حالا منتظر استجابت است!
دراز کشید و به شب روستا نگاه کرد، به آن پرده سیاهی که کشیده بودند روی همه چیز تا خدا نبیند چه بلایی دارد سر او میآید. زل زد به تکه ابری در آسمان که میرفت تا روی ماه را بپوشاند، ابری سیاهی که باران داشت.
سودابه چشمهایش را بست و خیسی دانه درشت باران را روی گونهاش حس کرد. به او گفته بودند وقتی باران ببارد دعا مستجاب میشود. سودابه همانجا نشست و خدا را قسم داد به باران، به بوی خاکی که داشت کوچههای روستا را پر میکرد، قسم داد به شب، که کمکش کند؛ که حداقل او تنهایش نگذازد که طبق قولی که داده از جایی که سودابه فکرش را نمیکند، برایش روزی برساند تا مشکلش حل شود.
سودابه به یاد خدا آورد دو بچه مریضش را. هر دو مثل پدرشان مشکل مغزی و عصبی دارند. تشنج میکنند، مدرسه نمیروند و خیلی مریض هستند.
دستی به صورتش کشید تا خداوند ببیند پوست آفتاب سوخته از کارگریهایش، از این روستا به آن روستا برای کار رفتنهایش، شب خسته و کوفته به خانه آمدنهایش و ساعتها منتظر ماندن برای پختن غذاهایش.
غذای سودابه و بچههایش قورمه سبزی نیست که برای جا افتادن زمان لازم باشد، گوشت نیست که دیرپز باشد، آبگوشت نیست که حبوباتش نپزند، مشکل از نداشتن اجاق گاز است!
سودابه ماههاست اجاق ندارد و روی گازی زمینی با دو شعله خراب و بدون ایمنی آشپزی میکند، آن هم با ظروف عاریهای همسایهها. سودابه حتی قابلمه ندارد.
او برای خریدن گاز و ظروف، 30 میلیون تومان پول می خواهد که از این پول حتی 3 میلیونش را هم ندارد. گازی که الان دارد به جز نداشتن شعله، خطرناک هم هست و هر لحظه ممکن است فاجعه ای به بار آورد .
باران تموم میشود و سودابه به این امید که کمک شما استجابت دعایش باشد، آمین میگوید.





اخبار مهرآفرین
از دریچه علم
مهر تیوی
انتشارات مهرآفرین
امداد و آبادانی
مهر و آسایش
پنجشنبههای مهرورزی
نمی گذاریم خاموش شوند
فرشته باش
حامی شو
کمکم کن
یک آجر
کمک نقدی
کمک غیر نقدی
حضور داوطلبانه
شماره حساب ها
شعب مهرآفرین
مراکز مهرآفرین
اطلاعات تماس
فرصت های شغلی
